تبليغاتX
بعد میگم

بعد میگم

بماند

نامه زيباي چارلي چاپين به دخترش

 

 

 

حتمــــــا تــا آخــــــر بخوانيـــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

دوران کودکي او در فقر و تنهايي سپري شد چون که در دو سالگي پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش که به سختي او را به ياد مي‌آورد چند سال بعد مرد. مادرش که بازيگري پرکار بود،مبتلا به نوعي بيماري حنجره شد و چاره‌اي نداشت جز اين که کار تئاتر را رها کند. اما قبل از آن، پسر ? ساله‌اش چارلي شانس بازي در نمايش را کنار او داشت که با خواندن آهنگ معروفي مورد تشويق زيادي قرار گرفت.

مادر او خياطي را در پيش گرفت تا مخارج زندگي چارلي و پسر ديگرش سيدني را تأمين کند. در سال ???? چارلي در يازده سالگي همراه برادرش در نمايش پانتوميمي بنام «سيندرلا» بازي کرد و از آن موقع تصميم گرفته بود که بازيگري را حرفه‌اي دنبال کند.
سيدني چاپلين چند سال بعد براي پيوستن به نيروي دريايي آنها را ترک کرد. چارلي با مادرش که دچار بيماري روحي شديدي شده بود در منطقه فقيرنشين لندن به وسيله درآمد اندک برادرش زندگي مي‌کرد و براي مراقبت از مادرش درس را رها کرد چون نمي‌خواست کسي به بيماري رواني او پي ببرد ولي وقتي اطرافيان متوجه وضعيت وخيم او شدند، او را در بيمارستان بستري کردند که تا سي سال ديگر با همان شرايط به زندگي ادامه داد. چاپلين در هفده سالگي به عنوان دلقک به گروه طنز «فرد کارنو»(Fred Karno) پيوست و ستاره نمايش هاي آن شد.

چارلي چاپلين در اولين فيلم هايش که توجه چنداني را جلب نکرد مثل همه بازيگرها، ظاهري معمولي داشت تا اينکه خيلي اتفاقي ترکيبي از شلوارهاي گشاد و کفشهاي بزرگ، کت تنگ و کلاه لبه‌دار را امتحان کرد که به نظرش عالي رسيد و تبديل به همان شخصيت دوست داشتني شد که همه مي‌شناسند و با آن به اوج شهرت رسيد.

آوراگي و دربدري که چاپلين هنگام کودکي تجربه کرده بود مايه اصلي فيلم هاي اجتماعي تند وتيز او را تشکيل مي‌داد. او در سن کم علاوه بر اين که زندگي در نوانخانه‌ها را تجربه کرده بود، بارها مجبور شد کنار خيابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد.

شايد به خاطر همين تجربه‌هاي تلخ شخصي است که بازي او در اين قالب تا اين حد باورپذير است.
زندگي افرادي مثل چاپلين، امروزه به وسيله دانشمندان علوم اجتماعي مطالعه مي‌شود. آن ها دريافته‌اند کودکاني که در معرض بي‌خانماني و به تبع آن، تنش‌هاي اجتماعي قرار مي‌گيرند همگي به سرنوشت واحدي دچار نمي‌شوند.
در حالي که بعضي از آنها در آينده قشر آسيب‌پذير جامعه را تشکيل مي‌دهند، برخي ديگر از اين بچه‌ها مثل چاپلين زيرک و مبتکر مي‌شوند.

 نامه تاريخي و زيباي  چارلي چاپين به دخترش:

نامه اي كه ميتواند براي تمام دختران كارآمد و كليدي باشد.

 

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان
بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه 
اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب
من نيز هست. اما تو کجايی؟

 آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی .

اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است.

شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .

اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايیکه برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .

من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .

 وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬
فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند:

 " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم .

 من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است.

 برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو .

آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬
که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد .

 من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم:

چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدين .

در آن شبهایدور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم .

اين داستانی شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .

اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام .

 من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:

چاپلين .

 با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس....

و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار .

 به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند .

اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد .

 مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :

" من هم یکی از آنهاهستم ." تو یکی از آنها هستی -

دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ،

همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان .

 من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است .

 در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید .

 زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو .

 آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن .

 آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .

و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست .

امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .

هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر .

 اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ،با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست .

 این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬
اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم :

 مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند .

 شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .

شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .

دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است

و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،
با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. 

و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .

کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .

 به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .

اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهایخنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد .

مال دوران پوشیدگی .

نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 3:21  توسط یه دوست  | 

من که وقت ندارم

امروز برای شهدا وقت نداریم

 

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 

 با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

 

 ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

 

 چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

 

 اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

 

 در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

 

 بهر سفر کرببلا وقت نداریم

 

 تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

 

 ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

 

 هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

 

 خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 2:34  توسط یه دوست  | 

نمی دانید

مطلب زیر بر گرفته از وبلاگ ((خواهرم لیلا)) می باشد....

امیوارم مثل من لذت ببرید



نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم، دل مردهايى که چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.
نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده که محو موهاى مش‏کرده زن ديگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بيند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى‏آيم.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى که به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى که دغدغه اين را نداريد که شايد گوشه‏اى از زيبايى‏هاتان، پاک شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره، به نزديک‏ترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را کنترل کنيد؛ زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران کنيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و... راه مى‏رويد و صد قافله دل کثيف، همره شما نيست.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاک و افکار پليد مردان شهرتان نيستيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى کرم قلاب ماهى‏گيرى شيطان براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى که مى‏توانى اطاعت خدايت را بکنى؛ نه هوايت را.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛ در حالى که يک عروسک متحرک نيستيد؛ يک انسان رهگذريد.
نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!
خدايا! لذتم مدام باد.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:47  توسط یه دوست  | 

بابا...

 

04.jpg 

 

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا
همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم
نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی
اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من
و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم
و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد
شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !
همین که نیست کند کارنامه ای امضا

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد
چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی
نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد
و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق
و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب
آهای مرد حسابی بگیر دستم را

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...
گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط یه دوست  | 

جومونگ قوي تر است يا حسن باقري

 

                            

تصوير اصلي را ببينيد 

 

قطعا جواب کودکاني که اين روزها با خانواده خود هفته‌اي دو شب پاي تلويزيون مي‌نشينند و اين سريال کره‌اي را دنبال مي‌کنند، «جومونگ است» و ولاغير.

شخصيت جومونگ در اين سريال به قدري قوي و داراي محاسن فراوان اخلاقي فرديو اجتماعي است که هر بيننده‌اي را در هر رده سني‌اي به خود جذب مي‌کند؛

جومونگي که افسانه‌اي بيش نيست.

شايد توضيح و تفسير نام جومونگ در صفحات افسانه‌هاي تاريخ کشور کره چندسطري بيشتر نباشد، اما به بهترين نحو ممکن حدود 90 ساعت براي اوشخصيت‌پردازي کرده‌اند و اين جومونگ نه فقط براي کره‌اي‌ها، بلکه برايبسياري از مردم دنيا يکي از دوست داشتني‌ترين چهره‌ها شده است و اين يعني کره‌اي‌ها الگو معرفي کرده‌اند و چيزي براي عرضه کردن دارند. در سريال‌هاي قبلي آنها «يانگوم» نمونه يک بانوي کامل نشان داده شد و امروز هم جومونگ جواني است، کامل در تمام زمينه‌ها که فوق العاده آرمان‌گراست.
اين روزها اگر به برادر يا خواهر کوچکتر خود بگوييم جومونگ کيست؟ چه جوابي به ما مي‌دهد؟ جومونگ در ذهن او يک اسطوره است.

در طرف ديگر ماجرا اگر بگوييم مثلا شهيد حسن باقري را مي‌شناسي يا نه؟ گيج مي‌شود و منگ مي‌ماند. البته تقصيري هم ندارد. او هيچ ذهنيتي از امثال شهيد باقري در ذهن خود ندارد.

جومونگ يک افسانه است و حسن باقري سند واقعي دفاع مقدس
شيخ بهايي را هم نمي‌شناسد. از ابوعلي سينا هم فقط چند خطي در کتاب‌هاي درسي خوانده است. شهيد همت و چمران تداعي کننده سرعت بالاي اتوموبيل‌ها دراتوبان‌هاي نام گذاري شده به نام اين شهيدان است. نام‌هايي که بعضي ازآن‌ها سرنوشت تاريخ را تغيير داده اند و زيبايي‌هاي بسياري را در عالمحقيقت و نه در افسانه‌ها خلق کرده اند.

حيف که اين همه اسطوره داريم و نمي‌توانيم آنها را معرفي کنيم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:46  توسط یه دوست  | 

بدون تیتر

...دلم مي گيرد و براي شهدا تنگ مي شود . وضو مي گيرم سفيد مي پوشم و عزم رفتن مي کنم دلم براي کهف تنگ شده . امروز به کهف الشهدا مي روم ! آنجايي که در اين مواقع قرار من با شهدا آرام مِگيرد.مسير زجرم مي دهد . اي کاش زودتر برسم ، انسان هاي هزار چهره از کنارم عبور مي کنند . هوا سرد است ولي من احساسش نمي کنم .چون تا لحضاتي ديگر گرماي وجود شهدا را در کنار خودم لمس خواهم کرد.از بزرگ راه و خيابان هاي مزين به نام شهدا که هيچ خبري از شهدا در آنها نيست عبور مي کنم .راستي از همت بجز يک بزرگ راه چيزي نمانده است !به ولنجک مي رسم ،به نظر من اينجا آلودگي نفساني بيشتر از آلودگي هواست . خب به زير تپه کهف الشهدا رسيدم .دختران و پسران مبتذلي را در ماشين هاي پارک شده پايين تپه مي بينم که خلوتي گير آورده اند .يکي به داد محيط اينجا برسد اينجا حرمت دارد ، شهدا شرمنده ام ! از سراشيبي کهف بالا مي روم به شهدا مي سم و زيارتي مي کنم حمد و عاشورايي مي خوانم .چقدر آخيش چقدر آروم شدم .کمي جلوتر مي روم شهر را مي نگرم چه صحنه زيبايي است تهران با تمام ناپاکيها و آلودگي هاي نفسانيش زير پاي شهدا هستند و شهدا من در اوج هستيم . زير لبم مناجاتي از حاج منصور ارضي را زمزمه مي کنم ، اينجا که کسي نيست داد مي زنم و بلندتر مي خوانم ....


روزي ديگر مي شود باز دلم گرفته چه جايي بهتر از بهشت زهرا(س) .با مترو مي روم .مشخص نيست بلاخره قسمت آقايان کجاست به نظر من در قسمت خانوادگي يا شايدم مختلط ها سوار شده ام .در کنارم دختران و پسران دانشجو دانشگاه يادگار امام هم هستند به دختراني که با خنده هاي بلند و شيطاني سعي در جلب توجه دارند در کنار پسري نشسته که صداي موسيقي پليري که در گوش دارد بقدري بلند است که اذيتم مي کند. مي ايستم و کمي جلو تر مي روم و سرم را به پايين مي اندازم وچشمانم را براي ديدن آقا نگه مي دارم و زمزمه مي کنم :اينا فرداي قيامت جواب خدا و خون شهدا رو چي مي خوان بدن ؟! . ايستگاه حرم مطهر همه پياده مي شوند .الحمد الله مشتري گلزار تنها من هستم و بقيه به سمت ديگر مي روند آنها دانشجويان دانشگاه يادگار امام (ره) هستند . به راستي در دانشگاه به آنها چه چيزي تدريس مي شود ؟؟!!.


وارد گلزار مي شوم و از کنار مزار پاک شهيدان عبور مي کنم و مسير هميشگي شهداي محبوبم را طي مي کنم و از آنها مي خواهم برايم حمدي بخوانند .تازه داشتم آرام مي شدم که چشمم به تعدادي از دختران و پسران دانشجويي مي افتد که در گلزار براي خود خلوتي گير آورده اند.مگر آن دانشگاه حراست ندارد؟مگر گلزار باني و حراست ندارد ؟عجب عبور مي کنم .آن طرف تر خواهر و برادر به ظاهر مذهبي را مي بينم که به طرز مبذل و زننده اي مشغول ... شرمم ميآيد بگويم ... اي واي بر ما ،انشا الله که به هم محرمند نمي توانم بي حرمتي به شهدا را درکنار مزارشان تحمل کنم .ميرم تا نهي از منکر کنم .پسرک را مي خوانم او که توجيه نيست و فرق بين اتاق خواب وگلزار شهدا را نمي داند سعي مي کند توضيح دهد .آي شهداااااا به داد گلزار هاي شهدا برسيد..!!! يکي به داد گلزار شهدا برسه! قبلا هم به صورت پراکنده اخبار اين چنين را از گلزار شهدا شنيده بودم .چرا مسوولين امر توجهي به اين مکان مقدس ندارند .چرا ؟ 


  


 چه فکر مي کرديم چه شد!! بر من بسيار سخت گذشت . کجاييم اي شهيدان خدايي؟؟؟ باز هم بغض به دلم ميايد به گوشه اي ميرم و با شهيد محبوبم خلوت مي کنم کمي آرام مي شوم وحال معنوي پيدا مي کنم .کمي نگرانم چون باز بايد بگردم به محيط شهر... وباز هم .. تا وقتي ديگر که به گلزار بيايم ...شهدا شرمنداه ايم ...بگذاريد تا برايم اشک بريزم.. ابري شده ام انگاري !!! باد که مي وزد ، بارانم مي آيد....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:5  توسط یه دوست  | 

ساحل نشين اشك ...

چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 15:20  توسط یه دوست  | 

به نظرتون چرا؟

ميگن ۱۶ سالش بيشتر نبود كه گرفتنش

ميگن بهش گفتن فقط يه فحش به امام بده آزادت ميكنيم

ميگن اين كار رو نكرد

حتي ميگن فلكش كردن اونقدر كه از كف پاهاش خون مي اومد

ميگن بازم اين كار رو نكرد و به خودشون مرگ فرستاد اونقدر كه عصبي شده بودن

بعد از اين كارش ميگن كاري كردن كه رو خورده شيشه راه بره با همون پاي فلك شده

بازم حرفي نزد و فقط به اونا مرگ فرستاد

كف پاش رو اتو كردن و باز فلك و باز خورده شيشه...

اونقدر تا اينكه شهيد شد

اما حرفي نزد

به نظرتون چرا؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 7:16  توسط یه دوست  | 

یادی از اون موقع ها

خوش به حال اهل شلمچه، اهل دوکوهه،اهل بهشت

که خدا اسم همشــــــــونو بین ســــپاه مهــدی نوشت

یه کلاس عشـــــق، بچــــه هاش دلداده، بی همتـــــا

دار و ندار همشـــــــون ســـــــــــربند یــــــــا زهرا

 

قربون اون موقع ها

قربون اون صفاتون

دســـت منم بگیرین

دلم تنـــــگ براتون

 

 

.           شهیدان

.                   دست

.                      ماراهم

.                                بگیرید.

                                                      

شهدا مثل گل اند ما خارهای دور و برش

آقا جةةةون گل میخری بیا و با خار بخرش

                                                                    یا مهدی(عج)

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط یه دوست  | 

دستي به سوي آسمان

با من باش                                                               

براي تو جامه اي مي دوزم
از حرير گل سرخ
از خونبهاي درختاني كه دستهاي سبزشان
پلي براي باران بود.
بر فراز دامنه
بر فراز قله هايي كه من براي تو مي سازم فردا را
نگاه كن
اوج مي گيرند
پرندگاني كه غريب وار
بالهاي شكسته شان
سرود شهيدان بود.
دستي به سوي تو
دستي به سوي آسمان دارم
با دلي كه از جرأت پرواز
بال مي گيرد.
اگر غمنامه تو
سرود سرخ است
و گر دهان من
بسته مي خواند
روزگار فصل غريبي ست
كه هيچ خانه
بي شهيد نمانده است.


دوستان من ، اسلام يعني شهيد، سياست ما در ايران هم يعني اسلام يعني آنچه ولي فقيه گفته و يعني شهيد ... آنهايي كه مدعي اين هستند كه شهيد جايش در كنار مرده هاست بدانند شهيد زنده است اگر تو اكنون در اين كشور قدم مي گذاري به بركت خون شهداست. دوستان من، شهيدان براي ما نسل امروزي رفتند و احسنت به شما كه تقدير مي داريدشان... شهيد چمران ها فقط نام يك شهرك يا بزرگراه نيستند.. بلكه كوچه هايمان را، دانشگاه هايمان را ، به نامشان كرديم و آنها را در اين مكان ها تكريم داشتيم تا يادمان باشد كه ، كه بوديم و چگونه اينجا آرام نشسته ايم. تا يادمان باشد هنوز مادراني هستند كه منتظرند، تا يادمان باشد اين شهداي گمنام ،گمنام ماندند تا گمنام نمانيم...اما افسوس كه برخي اين را نفهميدند...
دوستان بزرگوار،تن دشمنان ما از اين كار امسال شما مي لزرد و آفرين بر نسلتان كه خيلي ها مدعي هستند كه شما ها ازرش ها را زير پا گذاشتيد وتهمت زدند كه فراموش كرديد پدرانتان چه كردند!!! آفرين و احسنت به اين كارتان كه بازي سياسي نيست بلكه حقيقت اسلامي ست كه كبوترانمان برايش جنگيدند...
و آنهايي كه به نقل از صداي آمريكاي بي زبان مي گويند شهيد جايش در كنار مردم نيست، من به آنها مي گويم :مگر خود اين شياطين ، شيطان هاي كشته شده در جنگشان را در بهترين دانشگاه هاي مملكتشان دفن نكردند؟؟ پس به چه مدعي هستند؟ ما كه شهدايمان را كه كتاب آسمانيمان نامشان برده تقدير مي داريم،...
بله! مخالفين فريب خورده ها وجاهلاني بيش نيستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:51  توسط یه دوست  | 

مسؤلین یاد بگیرند!!

خاطره ای از شهید رجایی

   فرماندار دزفول تعريف مي کند در يکي از روزهاي اول جنگ که دزفول شديدا تحت فشار و آسيب موشک‌هاي دوربرد صدام بود و اوضاع خيلي به هم ريخته بود و من نمي‌توانستم حتي در دفترم آرام و قراري داشته باشم و مرتبا بايد پاسخگوي مردمي مي‌بودم که براي حل مشکل خود به فرمانداري آمده بودند، منشي دفتر به من گفت: آقاي رجايي با شما کار دارد. من که سرم خيلي شلوغ بود، اصلا نتوانستم تصور کنم که نخست‌وزير مملکت به فرمانداري تلفن بزند، براي همين، اعتنايي نکردم و به صحبت با کسي که مشکلي داشت، ادامه دادم. پس از چند دقيقه که به دفتر بازگشتم و گوشي را گرفتم، وقتي با صداي آقاي رجايي روبه‌رو شدم، از خجالت آب شدم که چرا نخست‌وزير مملکت را چند دقيقه روي خط معطل نگاه داشته‌ام، براي همين، بلافاصله عذرخواهي کردم، ولي در کمال حيرت از ايشان پاسخي شنيدم که شرمندگي من را بيشتر کرد. ايشان فرمودند: شما نبايد از اين‌که من را معطل نگه داشته‌ايد ناراحت باشيد. حق داريد، کارتان زياد است و سرتان شلوغ است. اين ما هستيم که در تهران نشسته‌ايم و کاري نداريم و شما در منطقه جنگي داريد کار مي‌کنيد. ما در نهايت به اين طرف و آن طرف يک تلفن مي‌زنيم و احوالي مي‌پرسيم!
اين تواضع ايشان در حالي بود که من مي‌دانستم جنگ نه تنها در دزفول و خوزستان که در چند استان ديگر هم جريان دارد و وضعيت اقتصادي مملکت به جايي رسيده بود که ايشان در جلسه محرمانه‌اي به نمايندگان مجلس گفته بود، دوستان و برادران وضعيت اقتصادي کشور، به گونه‌اي است که اگر امروز نفت بفروشيم، پول داريم و اگر نفروشيم، خزانه کشور خالي است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:42  توسط یه دوست  | 

فاصله میان حق و باطل

 

هوالحق

سلام

همیشه میشنیدم که غیبت و خاله زنک بازی خاص خانوماست اما این روزاکه دیگه مرد و زن نداره که!!!الحمدلله ,شکر خدا همه ازحقوق مساوی برخورداند حتی در امر غیبت!

گفتمشان: فلانی ! اینایی که داری میگی غیبتشه!گفت :نه بابا!غیبت نیست صحبته!داریم میگیم این طوریه این کجاش غیبته؟(به به! حرفهایی که یه عمر ازجمع خانوما شنیده بودیم حالااقایون مفتخرانه عنوانش میکنن )

سعی کردم قانعشون کنم اما نشد وبعد صحبتای من دوباره ادامه دادن ...

.

.

مدتیه به تناقض میان شنیده ها و دیده ها توجه میکنم و به وضوح میبینم که گاها چقدر تفاوته میان انچه که میشنویم و انچه که واقعیت داره! وچه سو تفاهمات و اختلافات که سرشنیده ها و واقعیت بوجود نمیاد؟!؟

امام  علی (ع)در رابطه با انچه گفته شد درخطبه141نهج البلاغه میفرمان:

ای مردم! ان کس که ازبرادرش اطمینان و استقامت در دین و راستی راه و رسم راسراغ دارد بایدبه گفته ی مردم در باره یاو گوش ندهد .

آگه باشید ! گاهی تیر انداز تیر افکند و تیرها به خطا میرود, سخن نیز چنین است.درباره ی کسی چیزی میگویند که واقعیت ندارد .گفتار باطل تباه شدنی است و خدا شنوا و گواه است.

بدانید که میان حق و باطل جزچهار انگشت فاصله نیست .

از امام پرسیدند معنای فاصله چهار انگشت میان حق و باطل یعنی چه؟

امام انگشتان خود را میان چشم و گوش گذاشتند فرمودند : باطل آن است که بگویی "شنیدم" و حق آنست که بگویی"دیدم".

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:22  توسط یه دوست  | 

شهيد محمد شرفي مقدم


تاريخ تولد :3/4/1343

نام پدر :شرف خان

تاریخ شهادت : 23/10/1365

محل تولد :خراسان /درگز /سادات

طول مدت حیات :22

محل شهادت :سومار

مزار شهید :گلزارشهداي روستاي سادات درگز

اين بار رحمت بي‌انتهاي دوست، خود را بر در خانه‌ي مردي به نام شرف‌خان نمايان مي‌سازد و در اولين روزهاي تابستان محمد پا به خانه‌اي در روستاي سادات مي‌گذارد تا نعمت خوان پدرش را صدچندان کند.
او در سوم تيرماه 1343 چراغ خانه و ماه شب محفلي با تمام سادگي و صفا شد و پس از گذراندن دوران طفوليت از جايگاه ويژه‌اي در خانه برخوردار شد و هميشه آواي دل نشين اذان او را متحول مي‌کرد و خود را سراسيمه به مسجد روستا مي‌رساند و روح قوي‌اش همواره به دنبال معشوق، سرگردان بود.
فرار از عالم خاکي و رسيدن به فراسوي افلاک و هم‌چنين روحيه‌ي رزمندگي و شجاعت، او را تشويق به استخدام در ارتش کرد و پس از گذراندن دوره‌هاي مختلف رزمي به افتخار درجه‌ي گروهبان دومي نايل آمد و به جمع دليرمردان خطه‌ي سيستان و لشکر 88 زرهي پيوست و دوشادوش هم‌رزمانش به دفاع از ميهن اسلامي پرداخت.
او در هر لحظه شاهد نبرد نور با ظلمت بود و خوب مي‌دانست که در پايان هر شب تاريک روشنايي روز در پيش است؛ پس خود را در روشنايي نگاه داشت و پس از ماه‌ها حضور در منطقه‌ي عملياتي سومار سرانجام در بيست و سوم دي‌ماه سال 1365 در کشاکش پيکار با خصم چراغ هدايت شد و در سنّ 22 سالگي بر اثر اصابت گلوله به سر به شهادت رسيد.
مزار پاکش در روستاي سادات قرار دارد.

منبع:كتاب گلواژه هاي شهادت جلد دهم صفحه 13


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:17  توسط یه دوست  | 

نامه ای به بابای شهیدم

 

    باباي شهيدم سلام

             

دخترت با تو سخن مي گويد. دختري که از لحظه اي که چشم به اين جهان گشود، روي تو را نديده و از نعمت صحبت تو مهربان پدر، محروم بوده است. مدتها در انتظار بازگشت تو نشستم. همه مي گفتند پدرت در جبهه مفقود شده است و اگر خدا بخواهد شايد برگردد. انتظار سختي بود ولي هرگاه صحنه دوباره آمدنت و تجسم در آغوش کشيدنت را مي کردم، تحملش برايم سهل مي شد؛ اما ...

اما وقتي سال گذشته اعلام کردند که ديگر بر نمي گردي، دنيا برايم تيره و تار شد. ديگر هيچ چيزي در زندگي برايم ارزشي ندارد و ديگر بايد به خودم تلقين کنم که تا آخر عمرم لذت ديدارت و در آغوش کشيدنت بي معناست.

کاش حداقل مثل باباي ديگر دوستانم چند تکه استخوان و يا حتي پلاکي از تو برايم مي آوردند تا خودم را با آن ارامش دهم. ولي چه کنم که اين هم آرزويي محال است. بقيه فرزندان شهداء حداقل يک قبري که بوي پدرشان را بدهد، دارند؛ که عقده دلشان را آنجا خالي کنند ولي من فقط بايد بين قبر شهداء بگردم و بابا بابا کنم.

آن موقع که در دبستان هر بار حرف از اولياء و دعوت از پدران دانش آموزان بود، سعي مي کردم خودم را بين بچه ها پنهان کنم ولي به خودم مي گفتم که بگذار بابايم برگردد، آنوقت دستش را مي گيرم و به مدرسه مياورمش تا به همه نشانش دهم. ولي دبيرستانم هم تمام شد و هنوز نيامدي....

دوستانت خيلي از تو و مهربانيت برايم تعريف مي کنند ولي کاش خودت بودي تا بجاي تعريف،‌ خودت را مي ديدم.

راستي! اگر مي آمدي نمي دانم مي توانستي در اين شهر زندگي کني يا نه؟؟

مامان که مي گويد: زمانه که خيلي فرق کرده  و همه عوض شده اند. حتي خيلي از دوستانت هم طور ديگري شده اند.

برايم مي گويند: که نمازهايت خيلي قشنگ و ديدني بود،‌ اما خيلي ها الان حوصله حتي خم شدن جلوي خدا را در نمازشان هم ندارند.

مي گويند: تو براي رضايت حق الناس روي دست و پاي مردم مي افتادي تا حلاليت بطلبي اما الان خيلي ها استفاده نکردن از بيت المال را کار احمقانه مي دانند.

آنها مي گويند: ما شاگرد پدرت بوديم. اما کاش کمي هم مثل تو بودند!!

يادش بخير وقتي امسال طلاييه آمدم و يکي از دوستانت گفت که آنجا مفقود شده اي، داشتم از غصه دق مي کردم. دوست داشتم اجازه مي دادند قدم به قدم طلاييه را دنبالت مي گشتم. باور کن بوي تو را آنجا حس مي کردم. کاش نشانه اي برايم از تو مي آوردند. کاش انگشتري يا پلاکي از تو انيس تنهايي ام مي شد. کاش ........
باباي خوبم! پس حداقل زود به زود به خوابم بيا تا روي ماهت رو ببوسم.

والسلام
دخترت .........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 18:20  توسط یه دوست  | 

اتل متل یه بابا2

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروز و دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلید
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:49  توسط یه دوست  |