نامه زيباي چارلي چاپين به دخترش

حتمــــــا تــا آخــــــر بخوانيـــــــــــــــــــــــــــــــــد
سر چارلز اسپنسر چاپلین، جونیور (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهورترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.
دوران کودکي او در فقر و تنهايي سپري شد چون که در دو سالگي پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش که به سختي او را به ياد ميآورد چند سال بعد مرد. مادرش که بازيگري پرکار بود،مبتلا به نوعي بيماري حنجره شد و چارهاي نداشت جز اين که کار تئاتر را رها کند. اما قبل از آن، پسر ? سالهاش چارلي شانس بازي در نمايش را کنار او داشت که با خواندن آهنگ معروفي مورد تشويق زيادي قرار گرفت.
مادر او خياطي را در پيش گرفت تا مخارج زندگي چارلي و پسر ديگرش سيدني را تأمين کند. در سال ???? چارلي در يازده سالگي همراه برادرش در نمايش پانتوميمي بنام «سيندرلا» بازي کرد و از آن موقع تصميم گرفته بود که بازيگري را حرفهاي دنبال کند.
سيدني چاپلين چند سال بعد براي پيوستن به نيروي دريايي آنها را ترک کرد. چارلي با مادرش که دچار بيماري روحي شديدي شده بود در منطقه فقيرنشين لندن به وسيله درآمد اندک برادرش زندگي ميکرد و براي مراقبت از مادرش درس را رها کرد چون نميخواست کسي به بيماري رواني او پي ببرد ولي وقتي اطرافيان متوجه وضعيت وخيم او شدند، او را در بيمارستان بستري کردند که تا سي سال ديگر با همان شرايط به زندگي ادامه داد. چاپلين در هفده سالگي به عنوان دلقک به گروه طنز «فرد کارنو»(Fred Karno) پيوست و ستاره نمايش هاي آن شد.
چارلي چاپلين در اولين فيلم هايش که توجه چنداني را جلب نکرد مثل همه بازيگرها، ظاهري معمولي داشت تا اينکه خيلي اتفاقي ترکيبي از شلوارهاي گشاد و کفشهاي بزرگ، کت تنگ و کلاه لبهدار را امتحان کرد که به نظرش عالي رسيد و تبديل به همان شخصيت دوست داشتني شد که همه ميشناسند و با آن به اوج شهرت رسيد.
آوراگي و دربدري که چاپلين هنگام کودکي تجربه کرده بود مايه اصلي فيلم هاي اجتماعي تند وتيز او را تشکيل ميداد. او در سن کم علاوه بر اين که زندگي در نوانخانهها را تجربه کرده بود، بارها مجبور شد کنار خيابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد.
شايد به خاطر همين تجربههاي تلخ شخصي است که بازي او در اين قالب تا اين حد باورپذير است.
زندگي افرادي مثل چاپلين، امروزه به وسيله دانشمندان علوم اجتماعي مطالعه ميشود. آن ها دريافتهاند کودکاني که در معرض بيخانماني و به تبع آن، تنشهاي اجتماعي قرار ميگيرند همگي به سرنوشت واحدي دچار نميشوند.
در حالي که بعضي از آنها در آينده قشر آسيبپذير جامعه را تشکيل ميدهند، برخي ديگر از اين بچهها مثل چاپلين زيرک و مبتکر ميشوند.
نامه تاريخي و زيباي چارلي چاپين به دخترش:
نامه اي كه ميتواند براي تمام دختران كارآمد و كليدي باشد.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيانبی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .
من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟
آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی .
اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است.
شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .
اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايیکه برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار .
من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم .
وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند:
" دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم .
من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است.
برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو .
آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد .
من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم:
چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين .
در آن شبهایدور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم .
اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .
اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام .
من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:
چاپلين .
با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس....
و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار .
به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند .
اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد .
مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :
" من هم یکی از آنهاهستم ." تو یکی از آنها هستی -
دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ،
همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان .
من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است .
در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید .
زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو .
آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن .
آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .
و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست .
امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .
هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر .
اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ،با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست .
این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم :
مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند .
شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است
و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ،با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد.
و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است .
کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .
به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .
اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهایخنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد .
مال دوران پوشیدگی .
نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....







